تبليغاتX
خاطرات دو تا خل وچل
بابا خنده اینجاس باهالم که میگن منم بیا تو دیگه

سلام عليكمممممممممممم خوبين خوشين سلامتين؟ آقا بچه ها خانوم بچه ها  خوبن ؟خوشن؟ سلامتن؟ بابا مامان خوبن خوشن سلامتن؟ خوب حالا كه همه خوبن خوشن و سلامتن منم براتون يه جريان تعريف كنم جريان اصولا به اون ولتاژي ميگن كه تو سيمه برقه اوسكول شدين؟ ببين آبشي آفتاب ناراحن نشو ميگم اوسكول اين تكيه كلاممه من خودمم اوسكولم البته خودم شصكولم بهد ديگه چي؟ هيچي ديگه با تينا رفته بوديم دزفيل يعني همون دزفول ديگه شهره بقليمونه بعد اولا سواره تاكسي كه بوديم اين تينا خنگول ميخواس به راننده بگه سمت چپ حالا بگو تو سمته چپو راستتو بلد نيستي مجبوري بزار تيام عزيز بگه هي ميگفت سمت راست دستشو ميگرفت سمت چپ خلاصه راننده رو كلي گيج كرده بود كه من به داده شون رسيدم با اين توضيح به تينا كه هميشه راننده ها در ايران يعني ماشينايه ايراني سمت چپ ميشينن عزيزم خلاصه آقاهه واساده بود ما هم همينجوري تو ماشينش جا خوش كرده بوديم تو نگو آخره خطه ما هم كه اين دزفولو آنچنان بلد نيستيم همينجوري نشسته بوديم نميدونستيم بايد پياده شيم بعد رانندهه كه ديد اينجوريه گفت جلوترم ميتونين پياده شين من گفتم ااااااااا مگه بايد پياده شيم؟ بعد تينا هم چون قبلش پولو حساب كرده بود گفت بازم بايد بددددددددددددددم؟.......... من :پخ پخ پخ_تينا:پولو ميگم_من:پخ پخ پخ

خلاصه مرده گفت نه مام پياده شديم حالا من داشتم ميتركيدم از خنده كي بود كه جمعم كنه تينام به من خنده اش گرفته بود رفته بوديم گوشه خيابون مثه اين ديوونه ها هي ميخنديديم بعدشم كلوچه دزفولي خريد تينا برام(توضيح كلوچه دزفولي نوعي كلوچه است كه وسطش خرما داره) بهد گدا يه دونه خريد برا دوتامون بعدشم رفتيم آيس پك به مرده گفتيم آقا منو تونو ميشه ببينيم بهد همه رو نگا كرديم به مرده گفتيم چرا انفد ارزونه(آخه قيمت اصلي آيس پك 4000 تومنه اما اينجا از 1200 بود تا 1800 )مرده گفت مشكلي نيس شما ميتونين 2000 تومن بدين ما هم از داغه دلمون هيچي نگرفتيم همينجوري اومديم بيرون بهد از دزفول تا انديمشكم يه اوا رفته بود كناره راننده نشسته بود ما هم داشتيم مسخره اش ميكرديم خلاصه بعد پسره كه اوا بود وقتي ميخواس پياده شه 1000 تومن داد مرده راننده گفت خورد نداري؟ گفت نه بعد مرده عصباني شد گفت مگه نگفتم هر كي خورد نداره سوار نشه بعد آقاي اوا: وا چرا عصباني ميشين اصلن بقيش واسه خودتون بعد با يه عشوه پياده شد و رفت بعد اون يكي مرده كه بغل دسه تينا نشسته بود گفت ااااا منم خورد ندارم حالا چيكار كنم رانندهه ديگه داشت سكته ميكرد از عصبانيت بعد اون مرده گفت خوب چيكار كنم پولو تيكه تيكه كنم؟ بعد يه دفه تينا پخ زد زيره خنده تازه از اين پخ بلندا من: تعجب تعجب تعجب بعد تينام يه 500 تومن داد واسه دوتامون رانندهه گفت 100 تومني ندارين؟ منم به لهجه خودشون گفتم ا چه؟( a  che?) خلاصه راننده خسيس 100 تومنم از ما خورد مام مثه اين خرا پاشديم اومديم يه چند تا جريانه ديگه هم بود يكي شون كه خيلي باهاله ميخواين تعريف كنم؟ نه حوصله ندارم دسم خسته اس بيچاره چقد ازش كار بكشم 5 ساعته دارم تايپ مي كنم فقط اينو بگم كه يه پسره با دوچرخه افتاده بود دنبالمون چرت و پرت ميگفت بعد تينا هي بش ميگفت الا ن ميزنمت ها گم شو حالا هي ميگفتو نميزد آبرومونو برد بعد كه گفتم چرا نزديش گفت ترسيدم پياده شه بزنمون يكي نيس بش بگه آخه آبشي عزيزم با اين كيفه سنگيني كه داري اگه ميزديش ضربه مغزي شده بود نميتونس جوابتو بده  آها راستي اينم بگم ديگه ميرم ديروز يه پسره اومده بود دره خونمون بعد ميگفت خانوم تو رو خدا پدرم همين پيشه پايه شما مرده خواهرمم بيمارستانه يه كمكي بكنين حالا قيافش داد ميزد كه مهتاده منم بش گفتم چي ميكشي؟ حشيش؟ترياك؟هروئين؟كراك هر چي ميخواي بگو ها ما داريم اما چادرمو گرفته بودم تو صورتم پسره بدبخت خشكش زده بود همسايه مون دعواش كرد همون جور خشك زده رفت

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 13:0  توسط تیام | 

تفلد تفلد تفلدم مبالك بيا شعمارو فوت كن تا 10000000000000000 سال زنده باشم تفلد تفلد تفلدم مبالللللللللللللللللك

در روزي قبل از تولدم يعني ديروز مرا به كار گماشتند و گفتند بدو بدو همه جا رو جارو كن برق بنداز منم همانند كوزت بودم با اين تفاوت كه ژان والژاني در كار نبود

گفتم كوزت ياده يه خاطره افتادم سال دوم بودم بعد يه درسي هس بينوايان ماله همين كوزت بدبخته يه جاش هس كه كوزت ميگه خدايا با درد ميگه آقا من داشتم ميخوندمش تو كلاس هيچكسم جيك نمي زد يه مين جو گرفتم داد زدم خدااااااااااااااااااااااااياااااااااااااااا بهد خانوممون بيرونم كرد بگذريم حالا امروز كه تفلدمه بايد برام كادو بياريد من سرم نميشه دوريه راهو اين حرفا از اونجايي كه من به نت عزيزم علاقه وافري دارم ميتونيد كارته اينترنت بگيريد در قسمته نظراته خصوصي يوزر وپس را برايم بگذاريد ميتونيدم 10 تا نظر بديد كه اين كاملا براي شما به صرفه تره پس نظرو بديد چون اگه كارتم خريديد بايد كارته انديمشك باشه چون من وسعم نميرسه پول تلفن بدم ديگه جونم براتون بگه كادو ها رو كه داديد بايد بياين وسط يه قرم بدين چون من علاقه زيادي به قر دادن دارم و بارها بر سر اين موضوع جريمه شده ام اما باز هم تا جان در بدن دارم از اين موضوع دست نميكشم تازه dj هم داريم  اگه قر نديد منم واسه عروسي ها و عزاهاتون قر نميدم و شما افتخار بزرگي رو از دست ميديد ديگه سلامتي شما عزيزانننننننننن

در همچونان روزي من اين نوگل باغ هستي اين فرشته ي زيبا روي اين عزيزه باهال متولد شدم و ديده ام را به روي اين دنيا گشودم البته فك كنم سه روز بعد نوزادان چشم باز ميكنن پس سه روز بعد چشم ميگشايم  خلاصه سرتونو درد نيارم انقد سره كلاس گفتم تولدمه كله بچه ها ميخوان برام كادو بيارن البته نميتونن نيارن بيچاره ها راهي ندارن

راستي امروز نه اينكه تولدم بود اصلا درس نخوندم بعد به دبيرا ميگفتم تولدم بوده خودم به خودم كادو دادم درس نخوندم بعد دبيرامون ميگفتن باشه عزيزم حالا ما هم بهت يه صفر كادو ميديم بيخيخي مگه دنيا چن روزه انقد صفر بدن تا جونشون درآد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 13:51  توسط تیام | 

چرا انقد حرف ميزني ؟ چقد تو وراجي دختر بايد ساكت باشه

چرا انقد ميخندي ؟ زشته دختر بايد سنگين باشه

چرا انقد ميزني و ميرقصي ؟ دختر نبايد بزنه برقصه

چرا انقد سوت ميزني؟ دختر نبايد بسوته

چرا تو كلاس زلزله راه ميندازي؟ دوس داري كلاس طبقه دومو بياري طبقه اول؟

چرا انقد رو پله ها سرسره بازي ميكني؟ مگه بچه شدي؟(از اين سرسره بازي ها هس رو ميله پله ها انقد حال ميده)

چرا انقد تنبلي؟ دختر بايد خر خون باشه

چرا ميزو چپ ميكني؟ آخه درد داري؟

چرا بچه هارو اذيت ميكني؟ بيرونت كنم؟

چرا انقد صدات بلنده؟ دختر بايد متين باشه

چرا موهاتو اينجوري كردي؟ مدل افريقاييه؟

چرا ابروهاتو بر ميداري؟ مگه تو مدرسه نمياي؟

اينجا كابارس؟ چي فك كردي؟

مهندسي ژنتيك دوس داري؟ زكي

ترازت بالاس؟ پيشه كي ميشيني؟

چرا ميري تو كارنامه ها فضولي ميكني؟

امتحانتو ده دقيقه اي دادي؟ سوالارو از كجا كش رفتي؟

چرا ناخونات بلنده؟ خجالت نميكشي؟

چرا به خانومت ميگي ضايع؟

چرا بدت مياد بازرسي بدني بشي؟

چرا وقتي برات سخنراني ميكنن مثه بز نميشيني گوش بدي؟

چرا بچه هارو اغفال ميكني؟

چرا مقنعه ات اينجورييه خانوم؟

چرا موبايلت خاموش نيس؟

ميذاري رو سايلنت؟ برات دارم

چرا سره كلاس نقاشي ميكشي؟

چرا همش ورجه وورجه ميكني؟

بابا خسته شدم از اين همه چرا بيا اينم واسه تو آبشي آفتاب كه ميگي من غم ندارم اينا همه درداي تو دله منه ولي خاموش ميشينمو دم نميزنم ميسوزمو ميسازم شما ميگين من چجوري خودمو عوض كنم خودمو بردارم يكي ديگه بيارم جام؟ چيكاااااااااااار كنم از دسه اين ناظم مدرسه منو عصبي كرده كمممممممممممممممممممممممممممك

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 14:15  توسط تیام | 

س سكسكه سلام حال شما؟ سكسكه خوبين كه?خدارو شكر؟ ما هم خوبيم

سكسكه ولي اين سكسكه بد جوري حالمونو گرفته سكسكه....

اههههههههههههههههه سكسكه چيكاركنم؟ نصفه روزه كه همش سكسكه سكسكه سكسكه خداياااااااا به داده اين بنده ات برس سكسكه

خدايا مثه اينكه  سكسكه گفتم به دادم برسي سكسكه چرا تند تر شد؟ سكسكه اصلن حالا كه اينجوري شد آپ نمي كنم سكسه

فك نكني اين همون روزه كه همش سكسكه بودا نه امروز فرداست يعني امروز فرداي ديروزه گرفتي يا نه؟

به من چه ديگه حال ندارم توضيح بدم انقد دخمره خوبي شدمااااااا كلي ظرف شستم حياط و شستم جارو پارو كردم خلاصه كلي كوزت بازي در آوردم بهد ديدم تق تق تق در ميزنن زينگ زينگ زينگ زنگ ميزنن با خودم گفتم اوا خدا مرگم بده يهني چه خبر شوده؟

بهد رفتم درو باز كردم ديدم واي دوستانه ماماني از راه رسيدن 1 2 3 4 نفر بودن فك نكني چار هزارو خورده اي بودنااااااا نه داشتم ميشمردمشون بهد كه اومدن كلي چرت و پرت گفتن از اينو از اون بهد يه دفه يكي شون در حينه اينكه من داشتم پذيرايي ميكردم چشمش به جمالم منور شد گفت واي چقد پوسته تيام خوشرنگه واي انگار كه برنز كرده بهد مامانم گفت پاهاش زشته تو رو خدا هميشه خودش ميگه پاهام زشته بهد اون يكي گفت نه والا درس عين اين باربي ها مي مونه

منم حال ميكردم آي حال ميكردم تو دلم عروسي بود معمولا تو يه جايه ديگه عروسيه اما من چون با ادبم تو دلم عروسي ميشه فعلا برم چار خونه رو ببينم بهد ميام  خب اومدم حوصله اتون كه سر نرفت؟ شيشصدو شصت وشيش سه تا شيش داره بقالي سره كوچه كيشميش داره (با تو نيستما آبشي كيشميش)تن ماهي ما توش يه كم فيش داره پشته سوني و ويدئو فيش داره حالا دس دس همه با هم برو بندر يكي بياد با هم تانگو بريم خب حالا ديگه تخليه شدم حالا يه چيز براتون بگم با تينا رفته بوديم كندو(كندو يه كافي شاپه كه اينجا مشهوره) بهد يه دخترو پسر روبروي هم نشسته بودن مام فك كرديم دارن عشقولانه بازي در ميارن رفتيم ميز بغلي شون نشستم يه جوري بود كه من پشتم بهشون بود تينا روبروي دختره بود بهد من سرمو بردم عقب گوش دادم ديدم پسره داره ميگه حالا كه چيزي نشده تو انقد ناراحتي بهد تينا گفت تيام نيگا دختره داره گريه ميكنه من گفتم خوش به حالت تو ويدئو هم داري من فقط آئوديو دارم بهد سرمو بردم يه خورده نزديك تر تا بهتر بشنوم ديدم تينا داره جيغ ميزنه نكن زشته بابا الان صندليت چپ ميشه گفتم بيخيال بابا انقد مادربزرگ بازي در نيار بذار بينم چي ميگن(بينمو داشي؟ لاتي بود) بهد دختره گفت من دوست داشتم بهت اعتماد كردم اما تو با من نامردي كردي بهد پسره گفت تو خودتم ميخواستي دختره: من اون موقع كه با تو بودم دختر بودم اما حالا چي؟ چشمت روزه بد نبينه تو جوه جريان بودم كه يهو ليز خوردم واي پوق سرم آخ ...از ماجرا منحرف شدم همه هم كه ميخنديدن بهد از 5 دقيقه كه دوباره متمركز شدم  : اين گريه ميكرد ناراحنيت ابراز ميداشت پسره بيخيخي بودش بهدشم پسره يه چك نوشت داد دسه دختره  گفت بيا اينم دو مليون ديگه دس از سرم بر ميداري با خودم گفتم واي خوش به حالششششششش بهد وجدانم بيدار شد گفت نه تو دختره خوفي هسي فكره بد نكن ديگه بهد دختره بش گفت ولي من يه يادگاري برات گذاشتم به تينا گفتم واااااااا ميبيني آخره زمونه معمولن رسم بر اين بوده كه پسر واسه دختر يادگاري ميذاشت حالا بر عكس شده خلاصه تينا گفت كه دختره آخرش يه لبخند زده و رفته منم يه نيگا به دختره كردم يه چشمك بش زدم ما هم بستني هامونو خورديمو رفتيم حالا شما فك ميكنين يادگاري دختره چي بوده يعني پسره حامله اس؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 21:59  توسط تیام | 

با بقيه فرق مي كنه

سلام خيلي وقته كه دارم اين چرتو پرتا رو مينويسم شمام دارين ميخونين شايدم نمي خونين و مثه اون پسر بچه كه دو خطه آخره مطلبو ميخوندو وانمود ميكرد كه همشو خونده باشين نميخوام بگم برام فرقي نداره كه مطالبه وبلاگمو ميخونين اگه اينجوري نبود كه ديگه وب نمي نوشتم دفتر خاطرات برام كافي بود قبول دارم كه واقعا يه خلم يه خله به تمام معنا كه سرتاسره زندگيش مسخره بازي و سركار گذاشتن اينو اونه اما بر عكس اين همه خليت كه در وجودم نهفته اس كتاباي سياسي رو خيلي دوس دارم اصولا به سياست علاقه مندم يه مدتم تو خط مباره و اين حرفا رفته بودم يه وبلاگه سياسي هم مينوشتم اما سياست اصلا خواهان نداره نميدونم چرا اين مردم اصلا به فكره خودشون نيستن هر بلايي كه سرشون ميارن ساكت ميمونن وتحمل ميكنن واقعا هم حضرت علي راست گفته كه هر مملكتي هر حكومتي داره اونيه كه لايقه مردمشه ميدونم بلد نيستم بنويسم ديروز رفتم يه وبو خوندم نويسنده اش واقعا قوي بود خيلي خوشم ازش اومد كاش منم مثه اون ميتونستم بنويسم اصلا خواستم يه چيزه ديگه بگم تبديل شد به خود شناسي مي خواستم خلاصه زندگي دوسته مامانمو كه مثه خالمه براتون تعريف كنم آخه به نظره خودم خيلي جالب بود اين خانومه كه ميگم يه خانومه مهربون وخوشگلو با جذبه است در عين ظرافت عين مردا ميمونه تموم عمرش بين مردا بوده وقتي سره كار ميرفته زيره پاش تويتا بوده ميگه من تو گرمابه مردونه هم بودم تو قصابي همه جا تازه يه چيزه خنده دار تعريف كرد برامون اون موقع ها يعني زمونه شاه دستشويي شون مختلط بوده گفت از دستشويي مياومدي بيرون يهو يه سيبيل كلفت روبروت ظاهر مي شده خلاصه باباشم از اون پولداراي قديمي بوده تو نازو نعمت بزرگ شده با يه خانواده با فرهنگ تك فرزنده هميشه غصه ميخوره كه هيچ كسو نداره هميشه به مامانم ميگه شايد يه زماني تو يه جايي ما با هم خواهر بوديم(كه اين حرفش خودش يه فلسفه جداگانه داره شايد بعد گفتم) پدرو مادرش واقعا عاشقه هم بودن بطوري كه پدرش به مادرش ميگفته مامان خاله هم اعتراض ميكرده ميگفته كه بابا مثه اينكه مامانه منه ها باباشم ميگفته تو از اون جهت به مامانت ميگي مامان كه مادرته اما من بهش ميگم مامان چون مامانه يعني دوس داشتي وقشنگه خلاصه پدرش نميدونم چجوري به صورت ناگهاني ميميره خاله هم وقتي اين خبرو ميشنوه با اعصابه داغون حاله خودشو نميفهمه ميره به مامانش ميگه كه بابا مرد مامانشم بهش شوك وارد ميشه وديوونه ميشه نه از اون ديوونه ها كه فك ميكنين هميشه ساكت يه گوشه ميشسته و از اين حرفا يه بار كه خاله ميره به مامانش سر بزنه و كاراشو انجام بده ميبينه مامانش تو تاريكي نشسته خاله ميره چراغا رو روشن ميكنه مامانش ميگه نه خاموش كن چراغا رو مگه اين سربازا رو تو حياط نميبيني كه  دارن رژه ميرن الان اگه بفهمن من اينجام ميان منو ميبرن از بابات جدام ميكنن اونجاس كه خاله پري مفهمه كه واي چه اتفاقي برا مادرش افتاده تا قبل از اون ماجرا فك ميكرده مامانش فقط دل تنگه باباشه اما اون موقع متوجه شده كه جريان از چه قراره و وضعه مادرش تا چه حد خراب مادرشو ميبره پيشه بهترين دكترا و متخصص ها ولي ميديده كه مامانش خوب نمشه خيلي واسه خوب شدنه مامانش عجول بوده تا يه بار به يكي از دكترا ميگه آقاي دكتر مادرم چرا خوب نميشه دكترم بهش ميگه خانوم بيماري مادرتون يه سرماخوردگي ساده كه نيست و به اين زودي خوب نميشه و برا خوب شدنبه زمان نياز داره اين خاله ما يه شوهرم داره كه خيلي پسته خيلي خوشتيپه اما بيشعور همافره هواپيماس خلاصه خيلي خاله پري منو اذيت ميكرده هنوزم اذيتش ميكنه اصلا ازش خوشم نمياد وقتي خاله ميخواسته مامانشو ببره دكتر بنا بر احترامي كه به مادرش ميذاشته مادرشو جلو مي نشونده مامانشم پشتشو ميكرده به آقا ايرج خاله پري ميگفته مامان اين كارو نكن ايرج ناراحت ميشه اما مامانش ميگفته گور باباش من نميتونم هيچ كسو جاي بابات ببينم آقا ايرجم كينه ي يه زنه رنجور و افسرده رو به دل ميگيره خلاصه جوري ميشه كه حتي خاله نميتونسته جلوي آقا ايرج به مادرش برسه خاله ميگفت مادره من با بابام مرد فقط بابام يه ثانيه درد بود يه ثانيه مرگ اما مامانم 16 سال دردو رنجو تحمل كرد تا بالاخره رفت پيشه بابام چند ساله آخر حاله مادرش به قدري بد ميشه كه حتي كنترل ادرار هم نداشته با يه هولو هراس برامون تعريف ميكرد كه وقتي مامانشو حموم ميداده لباساشو عوض ميكرده يهو سر وكله ايرج پيدا ميشده نميدونسته چيكار كنه آقاي ايرج به جاي اينكه به خاله پري كمك كنه هميشه ناراحتش ميكرده مثلا وقتايي كه خاله پري مامانشو ميبرده دستشويي يا موهاشو شونه ميزده آقا ايرج دسته بچه هارو ميگرفته مي اومده پشت پنجره و مادر خاله پري رو مسخره ميكرده واقعا آدم تا چه اندازه ميتونه پست باشه كه يه آدم نا توانو مسخره كنه ميگفت نميدونين چقدر برام سخت بوده كه مامانو مثه يه جسد ميكشيدم ميبردمش آخه مامانش پوكي استخون داشته و نميتونسته رو پاهاش واسه خلاصه خاله انقد با درد اين حرفا رو ميزد كه منم پا به پاش اشك ريختم راستي خاله انقدر پولدار بوه كه اونزمون حقوق يك ماه وزارت بهداشتي هارو داده فكرشو بكني ميبيني خيليه ها اما حالا 10 هزار تومنم تو كيفش نيست تو رو خدا براش دعا كنين

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11:38  توسط تیام | 

بابا بزرگم فوت كرده بود و تو مراسمش يهو نميدونم چرا يه مين جوگير شدم تو آشپزخونه بودم  و با صداي بلند ورسا اين آهنگو با لهجه ي چهارشنبه خوندم:

اگه تو نباشي يا ازم جدا شي سخته ديگه زندگي برام

چشماي نجيبت وقتي ازم دورن اميدي ندارم به شبام

خلاصه يهو ديدم زمين به لرزه در اومده اگه گفتين چي شده بود نمي دونين؟

اههههههه شما چرا انقد خنگ شدين خب معلومه ديگه بازم طبقه معمول اين مامانم بود كه واسه تنبيه من داشت بدو بدو و با سرعت تمام به سمت آشپزخونه حمله ور ميشد(بابا اين همه تو تيليويزيون ميگن تنبيه بدني كاره خيلي بديه هر گز نشه فراموش لامپه اضافي خاموش ولي كيه كه گوش كنه ) وقتي اومد من كه از ترس خشك شده بودم مامانمم معطل نكرد اولش با يه دمپايي پوق زد تو سرم بهدشم بهم گفت كه مردم ديگه به خوندن مداح گوش نميدادن و داشتن پخ وپخ وپخ ميخنديدن

منم حالا نميدونستم چيكار كنم از خجالت كه نمي تونستم برم بيرون يه دفه زدم زيره گريه حالا گريه نكن كي گريه كن خلاصه گريستمو گريستم اونم با چه صدايي انگار كه خدا يه اكو تو حنجره ام كار گذاشته بود(ارثيه مادريه) كه يهو ديدم مادرجون اومد بغلم كرد بوسم كرد با همديگه گريه كرديم بابا ترفننننننننننننند قديما من به تيام ترفند معروف بودم خلاصه به خير گذشت تازه الان مامانم داره بهم ميگه رفتي نتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت؟ منم ميگم آره نته بي سيمه از اينا كه تبليغ ميكنن خلاصه كم كه نمياره ميگه پس داري آمادش ميكني كه بهد ببريش تو نت؟ منم ديدم گير افتادم گفتم من جرات ندارم برم پاي كامپيوتر شيصد و شونصد تا بهتون به آدم ميچسبونين  اه اه اه اين چه زندگيه من امسال كنكور دارم شما ذهنه منو آشفته ميكنين شما به يه مهندس ژنتيك تا كي ميخواين تهمته ناحق بزنين چشمامو كه باز كردم تا تاثير سخنراني هامو تو صورته مامانم ببينم ديدم اصلاً ماماني در كار نبود

هيشكي منو دوس ندالهههههههه=============###======##=======###======
=======#======##======##======###=======
======###=====#############==###========
========##=####===========#####====###==
========###===================######====
==###==##=======================###=====
===####===========================##=##=
====##====================###======###==
====#===================#######=====#===
===##===================########====##==
===#=====####===========#######======#==
===#======###==============##========#==
===##===========================#===##==
===##==========================#====##==
====##=======================##====##===
=====##==####============####=====##====
======##====##############=======##=====
=======###=====================###======
=========###===============###=========
============#################===========
===================
تيام===============

اين عكسه خوشمره؟ اين مثلن منم در حين اجراي برنامه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 16:30  توسط تیام | 

اردوي علمي

داشتم آدامسمو باد ميكردم هي مي تركوندم هي مي تركوندم هي اين بر وبچ ناله نفرين ميكردن كه يه دفه به ناگاه آدامسمو قورت دادم راستي مي خواستم به اطلاع داداش صابي خودم برسونم كه همسايه ما گوزيده يعني هميشه ميگوزه منتها يه بار خونه ما گوزيد منم پخ زدم زيره خنده مامانم با اردنگي پرتم كرد تو اتاقم خب آها ميخواستم يكي از خاطراتمو از اهواز رفتن بگم ما بچه بوديم راهنمايي بوديم يه بار با بروبچ گفتيم به خانواده ها بگيم كه مي خوايم بريم اردوي علمي جيم بزنيم بريم اهواز خلاصه عمليات با موفقيت انجام شد ما هم كه بچه محصل و فقير بيچاره با اتوبوس راه افتاديم به طرفه اهواز حالا ما رسيديم به اهواز همينجوري مونده بوديم با هم بحث ميكرديم كه چه جوري به مناطقه مختلف سربزنيم كه خرجش كمتر باشه يه مشت اسكول و كورو كچلم باهامون بودن فقط خدايي باهالاشون خودمو تينا بوديم البته ما فقط 4 نفر بوديم  يه پرايد اومد به ما پيشنهاد اتو داد ما هم از ترسمون كه با اين دو تا اسكول ديگه سرويس مجاني گيرمون نياد پريديم تو همون پرايد پوكيده بعد مريم رفت جلو نشست من و تينا وآمي عقب نشستيم هي اين مريم ور ميزد هي ور ميزد سره اين يارو راننده هرو برد  مثلاً صندلي هاي جلو تقريباً خوابيده بودن مريمم گير داده بود ميگفت معلوم نيس با كي اينجا خوابيده يا پسره گفت شما خونه اتون كجاس مريم گفت ما تو يه دهات زندگي ميكنيم گاو داريم گوسفند داريم حالا اومدي خواستگاريم ميفهمي بعد اومد دره داشبورد يارو رو باز كنه داخلشو وارسي كنه كه يه دفه درش كنده شد حالا اوسكول نميكه موضوع رو همونجا خفه كنه چيزي بروز نده دره داشبوردو گرفته روبرو پسره ميگه درش كند پسره هم آتيشي شد و براي خلاصي خودش از دست فضولي و وراجي مريم گفت بريد پايين ما هم كه اسكول شده بوديم هر كدوم يه چيزي گفتيمو خواستيم بپريم پايين كه پسره يواشكي به ما گفت نه نريد با شما نبودم ميخوام قيافه تخمي اينو درستش كنم ما هم محله سگ نذاشتيم و رفتيم حالا نميدونستيم كجاييم مثه اين خرا رفتيم به يه زنه گفتيم خانوم اينجا كجاس؟ زنه اولش همينجوري مونده بود بعد كه متوجه منظورمون شد گفت اينجا لشگره خلاصه راهمونو پيدا كرديم و بعد رفته بوديم كيانپارس پاساژ برج رفتيم يه مانتو پوشيديم حالا ما يه قرونم نداريم همينجوري ميخواستيم اينا رو پرو كنيم صاب مغازه گير داده بود ولمونم نميكرد هي ميگفت نه اين خيلي بهتون مي ياد ببينين براتون باسن ايجاد كرده و اين حرفا ما هم گير كرده بوديم چيكار كنيم كه يه نفر اومد گفت اون يكي مغازه اش كارش دارن تا رفت ما هم جيم زديم رفتيم خلاصه يه مقدار ديگه اسكول بازي در اورديم گفتيم اينجا بدونه پول حال نميده بريم همون علي كله خودمون. علي كله يه سده كه به يه استخر مختلط تبديل شده خيلي جايه باهاليه حالا اونجا كركر خنده بود رفته بوديم واسه شنا اين آمي كه كرال پشت ميرفت سرش همش بيرون از آب بود ولي نفس ميگرفت تازه دماغ گيرم ميذاشت نميدونستم شنا كنم آب بازي كنم يا به اينا بخندم مريمم كه شنا بلد نبود عينكشم بر نداشته بود كه كسي نشناستش بعد تو آب راه ميرفت دساشو حالت شنا تكون ميداد هركي نمي دونست فك ميكرد بابا اين چه شناگره ماهريه خلاصه يه مقدار آب بازي كرديم بعد با تينا رفتيم شيرجه بزنيم بعد آبه اونجا خيلي جريان داره همينجوري آدمو ميبره ما شيرجه زديم اومديم اين ورتر يه جايي بود همش سكو بود بين سكو ها و خشكي يه راه باريك بود با خودم گفتم بهتره از اينجا برم كه راه كوتاه تر شه يه پسره بهم گفت خانوم از اونجا نرو آب ميبرتت ها... منم گفتم شنام فوله بابا بعد رفتم نه اينكه بين دو تا سنگ بود جريان خيلي زياد بود آب همينجوري منو برد بعد دو تا پسر پاهامو گرفتن دو نفرم دستمو كمرمو حالا اينوريا منو ميكشيدن طرف خودشون اونوريا بر عكس داشتم دو نصف ميشدم جيغ زدم پام كنده شد اون دوتا كه بالاي خشكي بودن گفتن بيا بالا ديگه دستو بده به ما نكنه ميخواي همونطوري آويزون بموني منم به اونا تكيه دادمو رفتم بالا يهو ديدم همه دارن صلوات ميفرستن كلي اسكول شدم حالا تينا چه جوري رسيد اين طرف از اون راه طولانيه اومده بود بهد يه جايي كه ميخواست بياد بالا پيشه من آب تا زيره زانوي يه مرده بود تينا داشت غرق ميشد هيچ كسم فكر نميكرد كه تو عمق نيم متري كسي غرق شه يهو سرشو آورد بيرونو داد زد كمك من كه همونجا روده بر شدم مرده دستشو گرفت و با خنده بهش گفت غرق نشي دخترم خلاصه دوتامون نجات پيدا كرديم و اومديم بريم سره جامون تو راه هركي يه تيكه ميپروند يكي گفت رژاتون كو آب برد؟ اون يكي داشت يه راست مياومد تو بغله تينا ، تينام نه گذاشت نه برداشت يه دفه گفت بيا تو بغلم بعدشم كه پايه تينا خانوم گير كرد بين يه شكاف حالا هرچي پاشو ميكشيديم در نمي اومد يه دفه پاش اومد بيرون اما دمپاييش همونجا مونده بود همه غش كرده بودن از خنده چند نفر كه اومدن گفتن خانوما كمك نميخواين يه ربع با دمپاييو شكاف ور رفتيم و دمپايي تينا رو در آورديم و رفتيم قايق موتوري سوار شيم پدر سوخته يه دور داد 2500 پول گرفت منو مريم يه طرفه قايق نشسته بوديم آمي و تينام يه طرف گفتيم بيايم سر به سره اينا بذاريم با مريم هي خم ميشديم قايقو خم ميكرديم اونام جيغ ميزدن آمي كه هي به پسره كه قايقو ميروند ميگفت عمو!!!!!!!!!! تو رو خدا نگه دار ميخوام پياده شم كلي خنديديم بعدم كه ميخواستيم بريم يكي از همكلاسي هامونو تو كلاس زبان ديديم انقد باهاله كه نگو همش لري حرف ميزنه بچه مايه دارم هس هي مسخره بازي در مياره خلاصه با اون باشي انقد ميخندونتت كه هيچوقت پير نميشي  اول مريم اينا بش سلام كردن گفت به جا نميارمتون ضايع كرد بچه هارو ناجور بعدش دوباره رفتن پيشش كه مثه اينكه بالاخره شناختشون بعد بچه پرو به منو تينا ميگه خجالت نمي كشين جلو اين همه نا محرم ملق ميزنين !!!!!!!! خلاصه ما ميخواستيم بريم اونام ميخواستن برن اونا 3 نفر بودن ما 4 نفر خودشو دوستش نشستن رو صندلي راننده و اونيكي دوستشو مريمم جلو ما هم طبق معمول عقب نشستيم خلاصه اون دوستش كه كناره خودش بود بدبخت له شده بود يه پاش زيره ميثم بود هي ما ميگفتيم آهنگو زيادش كن چه سيستمي هم داشت ماشينش اون دوستش ضده حال ميزد ميگفت كر شدم كمش كنين همينجوري داشتيم ميرفتيم كه حاله آمي بد شد(فك كنم از اثراته قايق بازي بود) گفتيم يه جا نگه دار تا بياره بالا حالا مگه نگه ميداشت ميگفت اشكال نداره اگه بياره بالا پسه كله من مياره بالا شما نگران نباشين با هزار زحمت راضيش كرديم كه نگه داره آمي سريع پياده شد اما هرچي موند نياورد بالا ميثمم گفت منو مسخره كردين ديديم اي واي باز داره جريانه اهواز تكرار ميشه كه يه دفه مشكلمون حل شدو آمي بالا آورد حالا دستمال نداشتيم بش ميگم دستمال داري به اين بچه بدم ميگه دستمال ندارم اما روزنامه همشهري دارم روزنامه هرو داده به من تا آمي دك و دهنشو باش پاك كنه بيچاره آمي همينطور معطل مونده بود مريم يه دستمال از تو كيفش پيدا كرد داد به آمي و ما سوار شديم و يه آهنگه باهال اومد تينا گفت تو رو قرآن اينو بذار باشه ديدم داره دنباله يه چيزي ميگرده فك كردم ميخواد سي دي پيدا كنه يه قرآن درآورده ميگه مگه دستو بزاري رو اين قرآن تا بزارم بخونه خلاصه  كلي خزعبل تحويلمون داد و سرمونو برد انقد حرف زد تا بالاخره رسوندمون خونه به سلامتي  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 12:19  توسط تیام | 
سلام بر بچسسسسسسسسسسس

شطور مطورین

شطور ناکین

خوبناک ؟ بدناک؟معتدل بهاری ناک؟ حالا هر ناکی هستین به من ربط نداره نظل یادتون نله هااااااا

خب جونم براتون بگه این پسل عمومون اومده رو این صندلی کامپیوتر یا برج ایفلم شاشیده

بهدش منم مجبورم رو صندلی میز توالت بشینم که چوبیه خودتون درک کنین چه وضعیتی پیش میاد به همین دلایل

من در عذابه روحی روانی به سر میبرم

از یه طرف صندلی کوتاس منم ماشالله رشیییییییییییییید

باید مثه این ننه قوزی ها بشینم پشته میز

از طرفه دیگر به علتی سختی بیش از حد صندلی کو...نمان سر(

ser)میشود اواااااااااااااااا تغیره فونت دادم چلاااااااا؟

نی دونم

ولش خب داشتم میگفتم حالا تا شستنه صندلی من باید نت با اعماله شاقه داشته باشمنمیدونم اون یکی شکلک ناراحنیت کوجاس هر چی دنبالش میگردم نیستش

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 13:16  توسط تیام | 

يه چيزه باهال براتون بگم داشتم آهنگ گوش ميدادم اونم چه آهنگي رپه هي ميگه واسه تو كروات زدم و از اين چرت و پرتاي هميشگي رپرا بهد مامانم هي مي اومد ميگفت بابا اينو خاموش كن برو نمازتو بخون منم گفتم باشه الان ميرم يه دو سه بار ديگه هم بهم گفت ديده گوشم بدهكار نيس  ميگه اين الياسه دور و برت منم تركيدم از خنده اونم جدي هي ميگفت به خدا الياسه پاشو بگو لعنت به الياس  منم پا شدم برم وضو بگيرم بهد گفتم بيام تا اين واقعه با نمك يادم نرفته يادداشتش كنم دوباره مامانم اومد گفت بابا الياس دس از سره دختره من بردار منم گفتم بهتره تا با دمپايي نيافتاده دنباله الياس پاشم برم

اينم الياس(يكي نيس بگه آخه ماماني دوسته الي جون بودن كه خيلي خوبه موبايله مجاني بدونه نياز به گوشي)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 14:8  توسط تیام | 

  داشتم میمرددددددددددددم خدایا چرا اینجوری شد؟

اصاب مصاب ندالم

منو ببخشید که دیل آپیدم آدمیزاد جون اون که گفتم اولین نظر تو پسته قبلیه

فلت مگه من منظورم از اون +۱۸ بود بی ادب؟ بابا معذرت منظورم +۲ بود همین حرفایه همیشگی مردم حالا خوب شد؟ 

نامه ي آمي خله به منه چل

سلام بي سلام به تيامه آشغال، خر، نفهم، نامرد، نيمه راه ديگه خيلي دوست ندارم فكر نمي كردم اين قدر نا مرد باشي بعد از يك هفته با هزار ذوق و شوق اومدم آفام رو ببينم زدي تو ذوقم   باور كن نميخواستم باهات صحبت كنم چون واقعاً زدي وسط ذوقم           فكر نميكردم انقدر نامرد باشي كه دله دوستتو بشكني باشه اشكالي نداره پس بگو همه ميان ميگن چرا جوابه آفامون رو نميدي نگو اين تو بودي هاااااااااااااااااااااا؟

دزد، قاچاقچي ولي واقعاً از دستت ناراحتم واااااااااااااقعاااااااااااااٌ حالا كه اين طور شد به من ربط نداره بايد دوباره همه آفام رو بياري فهميدي؟     نگا كن تو رو خدا يك صفحه فقط دارم ازت گله ميكنم چون دوست دارم باهات قهر نكردم اگه يكي ديگه بود تا زنده بودم باهاش صحبت نميكردم به كچل هم گفتم به تيام بگو برات دارم مگه اين كه دستم بهت نرسه اونم گفت باشه     بعد اينقدر اعصابم خورد بود بهش گفتم ارواح خاكه مامانت دست وردار اونم گفت باشه و باي داد خب اين آدمه نامرد چيكار ميكنه هااااااااااااااااا؟ انقد برات آف گذاشتم كه نگو و نپرس من ديگه كافي نت خودمون نميام بيا كافي نتاي ديگه رو هم تجربه كنيم باشه؟         تيام يه كم بهم cd بده تا cd هات رو بدم(خل آخه مگه cd يه كم داره) داداشم رفته تهران من تهنا شدم نميدونم چيكار كنم برام cd بيار تا حوصله ام سر نره باشه؟واااااااااااااااي رولهههههههههه براره بوام دالكه سقم باي(لري بود)(ادامه نامه تو يه ساعته ديگه)         الان ساعت 5:50 و شنبه است خوب ديگه چي برات بگم آها به كچل گفتم خفه شو آشغال بعد گفت چه بي كلاس آشغال چيه زباله     تف به اون روت بايد يه جوري از دلم درآري چون نميتونم ببخشمت خيلي ناراحتم ولي نسبت به صب 10% عصبانيتم كم شده      واي يه داستاني رو يادم بيار برات بگم اين قدر خنده داره كه نگو و نپرس به خدا    زيره اينجا خط بكش هر وقت خوندي برات تعريف كنم خوب ديگه بيرر بار بيرر به بيرر قوربري اقره برر بار بيرر قور بري(birarar bar birar bah birar ghoorbari aghrabarar bar birar ghoorbari)

اينم يه خودافلظي چل وارانه

آمي چله

اگه خوشتون اومد بگین بقیه نامه هاشم بذارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 18:24  توسط تیام | 
من بازم اومدم سلام عزیزان میدونم که دلتون خیلی برام تنگولیده بود نیست که من کلی باهالم به همین خاطر

ولی تو این تعطیلات کلی از باهالیم کم شده نمیدونم چه جوری باهالیمو بروز بدمیه کوله بار خاطره دارماما چون +۱۸ نمیگمآقا فکره بد نکن

میگم فکره بد نکنمگه با تو نیستم من از نظره واژه های تربیتی گفتم بی جنبه

دیگه خسته شدم از بس پاستوریزه نوشتم دوس دارم برم تو نخه بی تربیتیاگه با جنبه بودید که خاطرات +۱۸ منو بخونید نظر بدید ولی اگه جنبه یخده بی خیال میشیم باشه؟

منتظلم دوستان

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:39  توسط تیام | 
سلام دوستان

سلام عزیزان

سلام خوانندگان

سلام نظر دهندگان که الهی قربونتون برم

سلام نا خوانندگان

سلام باهالان

سلام بی هالان

سلام پذیرایی

بی خی خی بابا من اومده بودم خودافلظی هی سلامیدم ابشی ها داداشی ها من دارم میترکم یعنی ترک میکنم نه اینکه فک کنی دارم منفجر میشم میخوام برم تا مهر بر نمیگردم

خودافلظه همتون

ببینین از الان دیوونه شدم دارم میگریم یه دفه میخندم که راستی راستی بابای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 17:43  توسط تیام | 

مووووووووووووووووووووووش

نميدونين خونه ي ما ديشب چه خبر بود .

فقط منو آبشي تارا خونه بوديم يه دفه ساعته سه نيمه هاي شب با صداي گريه تارا از خواب پريدم       ديدم تارا  داره گريه ميكنه و با تلفن حرف ميزنه       گفتم مثه اينكه ديوونه شده نصفه شبي لابد يه شكسته عشقي داشته      و گرفتم خوابيدم يه نيم ساعت بعد باز با صداي گريه تارا بيدار شدم   ديدم تارا رفته بالاي تلويزيون و داره با گريه جيغ ميزنه   تو دلم گفتم دزد نباشه بعد با خودم گفتم بهتره بخوابم تا دزده تارا رو بكشه هرچي هم ميخواد بر داره بره   كه يه دفه از بخته بدم چشمه تارا به من افتاد و گفت : تيام بدو بيا يه موش اينجاس تو  هال      منم اصلاٌ بيرون نرفتم پريدم بالاي تخت      خلاصه تارا با ترس و لرز رفت با يه چوب زد بهش كه پريد رفت تو اتاق آخري      حالا مونده بوديم چيكار كنيم حالا اين وسط صداي اين آهنگه كه ميگه الهي نميري بميري مياومد    من كه مرده بودم از خنده فك كن موش و الهي بميري من كه ميخواستم برم حياط     خلاصه اين دره اتاق آخري هم گير داشت نميدونستيم كه اين درو چجوري ببنديم     و اين موشه رو زنداني كنيم خلاصه تارا نگهباني داد تا من درو به سرعت ببندم حالا در گير كرده بود      و منو تارا نصفه شبي هي جيغ ميزديم كه فك كنم موشه بدبخت سكته كرده بود       خلاصه درو بستيم حالا من ملافه گذاشتم پشته در تارا گفت نه اينا رو ميجوئه مياد بيرون رفته همه كشو هارو خالي كرده ميذاره پشته در آخه يكي نيس بگه آبشي اين كه موشه پارچه رو ميجوئه درس اما مگه اين موشه فسقلي چقد زور داره كه اين همه كشو پشته در گذاشتي وقتي موشه رو كاملاٌ زندوني كرديم رفتيم با خياله راحت گرفتيم خوابيديم فرداش عمه ام اومد خونه امون تا موشه فوضولو كه سر از خونه زندگي ما در آورده بود و به قتل برسونه اما عمه ام از ما بدتر بود يه طي گرفته بود دستش ميزد به موشه همراه باش ما همه امون جيغ ميزديم بعد ميخنديديم اما خدايي موشه خيلي زبل بود از ديوارم ميكشيد بالا ما زنگ زديم اون يكي عمه ام هم با شوهرش اومدن خلاصه همه ي فاميلمون بسيج شده بودن تا اين موشه زبلو به قتل برسونن هنوز عمه ام و شوهرش نرسيده بودن كه سر وكله همسايه امون پيدا شد تا من براش يه نامه بنويسم آخه مگه من ميرزا بنويسم؟ بهش گفتم ميبخشي ولي ما فعلاٌ داريم موش ميگيريم نميتونم براتون بنويسم اونم كنجكاو شد گفت بذار ببينم كجااااااااس؟ بعد راه افتاد رفت تو خونه يه دقيقه بعد عمه ام وشوهرشم رسيدن حالا دوتا عمه هام با خانومه همسايه رفته بودن تو اتاق تا با موشه اختلاط كنن شوهر عمه ام يعني اصله كاري با يه سيخ معطل مونده بود پشته در واي نميدونين چقدر خنديديم خلاصه موشه رفت زيره خوش خواب كه افتاده بود رو زمين (همه چيزو به هم ريخته بودنو هيچ كاري هم انجام نداده بودن )بعد خانومه همسايه رفت رو خوش خوابو موشه بدبختو خفه كرد بعدشم عمه ام موشو انداخت تو يه پاكت فريزر تا من مراحله تدفينشو انجام بدم من اونو به خاك سپردم و براش طلبه آمرزش كردم 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 9:38  توسط تیام | 
بازم يه دزديهيچوقت فكر نمي كردم كارم به اينجاها بكشه

دزد كه شدم پس فردام لابد مهتاد ميشم راستي چند تا خبر كه اصلاً به اين عكسم ارتباط نداره

يكي اينكه ميدونستين يونسنگ تو جواهري در قصر صيغه ي پادشاسو اينكه پادشاهه هيز عاشقه يانگوم ميشه بهد يانگوم ردش ميكنهبهد پادشاه ميفهمه كه يانگوم و مين جان گوم حيووووووني عاشقه همن فراري شون ميده به همه ميگه مردنعجب كلكيه اين پادشاه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 10:15  توسط تیام | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 12:30  توسط تیام | 

جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه گضنفر را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:31  توسط تیام | 

فرم هاي مشكوك

مامانم كارمنده، ريئسشم تو اين همه آدم مامانه عزيزه منو مظلوم گير آورده و فرم هايي كه بايد واسه سهام عدالت پره بشه همون كه محمود آقا قولشو داده بياره خونه تا منه بدبخت اين فرم ها رو پر كنم           ولي خدايي چيزايه باهالي توش پيدا ميشه ها. خنده دارو جالب .

مثلاٌ يه بار يه نفر اسمه باباش چهار شنبه بود     ،يكي ديگه اسمه خودش سرتيپ بود اسمه باباش سرهنگ بود      لابد خونه اشونم يه ارتشه مامانه هم ميشه بانو سرلشكر    يكي ديگه خيلي باهال بود اسمه زنش ملوس بود   اون يكي ام گو طلا. خلاصه من با اين فرم ها روزگاري داشتمو كلي ميخنديدم. همينجوري كه داشتم فرم ها رو پر ميكردم چشمم به يكي افتاد كه خيلي جنايي بود    منم خودم براش يه داستان ساختم تا تو وبلاگ بنويسم     راستي خوانندگانه عزيز كليه اسامي مستعار هستند 

غضنفر يه مرده زشت و لاغرو و بدقيافه اس متولده 36         يه زنم داشته كه اسمش زيبا بوده ، زيبا 7 تا بچه واسه اين آقا غضنفر مياره كه يكي از يكي زشتر    اما خب مگه چه اشكالي داره خب يكي نيس به اين غضنفر بگه بابا تو كه خودت زشتي توقع بچه خوشگل برا چي داري ؟ عجب دوره زمونه اي شده ها  

خلاصه غضنفرم كه اينجوري ميبينه ميره يه زن ميگيره كه 22 سال از خودش كوچيكتره (تاريخ تولدشم مثه من بود نكنه اين بلا سره منم بياد    واييييي نهههههههه بلا به دووووووور) بعد اين زنه دوم كه اسمشو ميزارم سونيا     يه پسر واسه غضنفر مياره اما من به ديدارش نايل نشدم چون عكسش خيلي سياه سوخته بود و هيچي معلوم نبود      (بيچاره مثه اينكه غضنفر از سونيا خانومم شانس نياورد) حالا اين پسر سياهه متولده 83 بود اما زنه اولش يا همون زيبا خانوم 85 طلاق گرفته بود      البته نوشته بود وفات يا طلاق اگه فوت كرده لابد به اين دليل بوده كه غضنفر يواشكي زن دوم گرفته     و وقتي زيبا خانوم فهميده رفته از دسته اين غضنفره نمك نشناس خودشو آتيش زده      يا اگه طلاق گرفته لابد وقتي فهميده كه شوهرش يه زنه جوونو بر زده      حتماٌ رفته سراغه سونيا و بعد از يه گيسو گيس كشيه مفصل سونيا زيبا رو ناك اوت كرده (به علته جواني) بعدم زيبا با قلبي شكسته تقاضاي طلاق كرده .

آه چه سرنوشته غمناكي     حالا غضنفر لج كرده و نميزاره زيبا بچه هارو ببينه        شما با نظراتتون ما را در كمك كردن به زيبا راهنمايي كنيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 10:47  توسط تیام | 

بنزين

اينجانب محمود آقا، فرزند حامد آقا، همدست عادل آقا، رفيق اكبر آقا، چاكر علي آقا. يك آدمي هستم كه فقط يه كاپشن سفيد دارم كه هميشه اونو ميپوشم البته يه كت و شلواره سياه هم دارم اما اونو براي مواقع ضروري نگه داشتم    و به ساعت بازي علاقه ي زيادي دارم يه بار ساعتو مي برم جلو يه بار ميبرمش عقب يه بار تكونش نمي دم يه بار ميگم شما 7 بريد منم ميام يه بار ميگم 6 همه باشن خلاصه از بچگي به ساعت علاقه ي خاصي داشتم و حالا ميخوام براتون انگيزه امو از سهميه بندي بنزين بگم:

روزي كه منو عادل جون ميخواستيم يك خواهر رزمنده را نزد اكبر آقا براي رفع نيازهايش ببريم     وقتي به خونه ي اكبرجون رسيديم ديديم اكبر لبه استخر پيشه كوسه ها نشسته بود و داشت با دوستاش اختلات ميكرد كه چيكار كنه حاله اين ملتو بگيره و همزمان داشت مايو شو ميپوشيد تا تا با دوستاش احساس نزديكي بيشتري پيدا كنه (حالا فك كنين رفسنجاني با مايو چيييييييي ميشههههههههه    واي جيگرشو    ) وقتي خواهرو برديم خدمتش گل از گلش شكفت و بعد از احوالپرسي گرمي اكي جون به خواهره رزمنده گفت : تو هم مثه خواهرمي        بيا بريم تو استخر پيشه رفقا  اما پدر سوخته يكم كه از ما دور شدن من خودم شنيدم داشت به خواهر ميگفت ميشه تو درآوردن مايو منو كمك كني؟    ما كه ديگه اونجا كاري نداشتيم داشتيم خارج ميشديم و منم داشتم پيپم رو روشن ميكردم    كه يك دفعه صداي انفجار آمد تو نگو بنزين هي داشته ميريخته منم وقتي كبريتو انداختم رو زمين همه جا آتيش گرفت و من تو آتيش سوختم و به اين منوال كه حالا ميبينيد چولوسيده شدم       و عادل پدرسگ چون دورتر بود فقط دماغش سوخت و به اين وضع درآمد   تازه اشعه ي ليزري بنزين اين طلاي سياه رفت داخله خونه و به صورته اكي اصابت كرد و از آن به بعد بود كه در صورته اكي هيچ موجودي از جمله ريش و پشم رشد نيافت      و آن خواهره رزمنده ي حيوووووني را هم كه در آغوشه اسلام بود به ملكوت اعلا پيوست     و ما از آن روز به بعد كينه ي اين بنزين را به دل گرفتيم و گفتيم حالا كه بنزين اين بلا رو سره ما آورده ما هم بايد با آن يه بلايي سر اين مردم بياريم و فكرمان به همين منوال به سهميه بندي كشيده شد اين بود ماجراي انگيزه ي ما از سهميه بندي كردن بنزين. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 13:36  توسط تیام | 

كنكوره اسهالي

شرحه يه كنكوري كه هنوز هم در راه رسيدن به دانشگاهه:

10 ساله هي در راه كسب علم مي دوم ولي اون هم هي مي دود و همش از من پيشي ميگيرد من كنكورهاي متداولي داشته ام، جورواجور،در هر نقطه از ايران. اصلاٌ بذارين خاطره ي يكي از كنكورامو براتون تعريف كنم جونم براتون بگه كه:

يه سال كه كنكور داشتم نمي دونم ساله 70 بود يا 71      تو يه دبيرستان سر امتحان بودم كه يهو فكري به كله ام رسيد      با خودم گفتم برگه هارو كه دير ميگيرن منم كه هيچي بلد نيستم حوصله ندارم 5 ساعت بمونم و نوشته هاي نامفهوم رو بنگرم      بازم يهو يه فكري مثه برق خورد به ذهنم كه نزديك بود مغزمو برق بگيره اما خدا رو شكر مغزم كه عايق داشت     يكي از مراقبا رو صدا زدم و گفتم: خانووووووووووووووووم مثل اينكه اسهال دارم( روم به ديوار) ....مي دوني از كجا فهميدم ؟ از اونجايي كه وول وول ميشم    بعد گفتم: خانوم من به دستشويي اضطراري نياز دارم وگرنه اوضاع از ايني كه هس بدتر ميشه   

خانومه مراقب منو به سوي دستشويي هدايت نومود از شانسه بده من دستشويي توي سالن بود     واگر سر و صدايي به پا مي شد بايد مي موندم همونجا تا همه ي بچه ها برن چون روي نگاه كردن به اونا رو نداشتم كه لابد ميخواستن بهم بگن اين (روم به ديفال روم به ديفال) گوزو رو ببينيد كه اون روز تو كنكور سر و صدا به پا كرد

دستشويي رو كه ديگه نگو انقد زيبا بود     انقد جادار بود     انقد مطمئن بود     و ترو تميز كه من دل ازش نكندم و گفتم:خانوم نميشه من اينجا امتحان بدم هم كارمو ميكنم هم سوالا رو جواب ميدم در همين موقع يهو يه صداي مهيبي به گوش رسيد     خانوم گفت: چي بود؟ گفتم: هيچي خانوم چيزه مهمي نبود همون بود كه قبلاٌ به عرضتون رسوندم

چون توي سالن هوا خيلي گرم بود تو دستشويي هم دوباره يه فكري به ذهنم رسيد گفتم: خانوم من نمي تونم تو سالن امتحان بدم حالم خيلي بده منو ببريد دفتر شايد حالم بهتر بشه بعد منو به دفتر بردن براي خودم لم دادم رو صندلي دبيرا    گفتم : خانوم نميشه برم پشت ميزه مدير امتحان بدم؟ كه خانوم يه نگاهي به من كرد كه كه زهله ترك شدم و از خواسته ي خودم پشيمان خانمك بيشعور پيش خودش فكر نكرد من امتحان دارم استرس ميگيرم چه خانمايي پيدا ميشن خانمم خانم هايه قديم     خلاصه هي گفتم: خانوم سرم درد مي كنه..... دلم درد مي كنه..... خودمو زدم به موش مردگي همينجور كه سرم رو برگه ها بود يهو سرمو بالا گرفتم و ديدم دو تا نره غول كيف به دست با علامت هاي هلال احمر و صليبه سرخ دوان دوان به سويم آمدند تازه با آمبولانسم اومده بودن    من كه همينطوري هاج و واج مونده بودم ازم پرسيدن: خانم مشكلت چيه ؟ من گفتم: كمي سرم درد ميكنه    تا حدودي دلم پيچ ميزنه(يعني ميپيچدروم به ديوار يه مقدار اسهالم دارم البته ناچيزه    بعد ديدم كه كيفشونو باز كردن و چشمم به آمپولا كه خورد دوباره احساس كردم به دستشويي نياز دارم پس گفتم: نه فك نكنم مشكلي داشته باشم حالم خوبه حالا اگه قرصي چيزي هست مي خورم ولي فك نكنم نيازي به آمپول باشه. بعد اونام يه قرص بهم دادن و زحمتو كم كردن و خطر از بيخه گوشم گذشت بعد ديگه احساس كردم توانايي ماندن ندارم و پاي رفتن داشتم هنوز برگه هاي اختصاصي نيم ساعت ازشون نگذشته بود كه گفتم: خانوم من حالم بده مي تونم پاسخنامه امو بدم پاسخنامه كه نبود فقط نامه بود دريغ از يك پاسخ     خانوم گفت: نه نميشه منم گفتم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ دلم دوباره گرفت بعد خانوم گفت: پس هيچي نمي خواي جواب بدي منم گفتم: نه بادي كه تو معده امه همه ي جوابا رو از يادم خارج كرده و ممكنه الان طوفان به پا كنه پس بهتره تا بوي گند همه جارو بر نداشته رفع زحمت كنم.

اين بود خاطره ي كنكوره اسهاليه من       

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 11:14  توسط تیام | 

زندگينامه فردوسي

يه روز دختر عموم پيله شده بود كه مي خواس روزنامه ديواري درست كنه درباره فردوسي هي مي گفت تيام يه مقاله درباره زندگينامه فردوسي بنويس منم كه چيزي از آقا فردوسي بلد نبودم يه مقدار خزعبل از خودم در آوردم گفتم تو روزنامه اش بنويسه حالا چون موضوع پوضوعي نداشتم گفتم اينجا هم بيارمش تا مردم بيشتر با خصوصياته آقاي فردوسي آشنا بشن.

فردوسي يك آدمي بود بسيار خوب و با مرام. شاعري زبردست بود آن مرحوم، آن شاعر زبرجد كتاب هايي در مدل هاي شعر و نثر مي سراياند كتاب هايي به اسم هاي گلستان و بوستان و شاهنامه.

فردوسي كه اسم كوچك و كامل او ابوريحان بيروني فردوسي پور است ملقب به فردوسي كه ميشود مخفف فردوسي پور كه فاميلي او بود.

او در سن 30 سالگي چشم به ازدواج با خانمي بسيار زيبا گشود و بعد از ازدواج شعرهاي زيباتري سرود كه نشانه عشق به همسر زيبايش بود كه در كتاب گلستان او چاپ شده است و همسرش در سن 25 سالگي حامله شد و بعد از اينكه با فردوسي رفتند سونوگرافي فهميدند بچه اش پسر است و فردوسي وقتي فهميد كه فرزندش پسر است و نسل اش منقرض نمي شود در پوست خود نمي گنجيد و به همين منوال زنش، آن بانوي زيبا را به پيتزا دعوت كرد       و در آن شب رويايي سروده هاي بسياري را سرود يكي از آنها اين بود: ميازار موري كه دانه كش است كه جان دارد و جان شيرين خوش است.

9 ماه گذشت و كودك چشم به جهان گشود اما از بخت بد فردوسي كودكش مونگل بود     و فردوسي جان در آن شب غم انگيز همسرش را به آب دوغ خيار دعوت كرد ودر آن شب خاطره انگيز سروده هايي دوباره سرود از قبيل زير:

آب را گل نكنيد    شايد اين آب روان     چه گوارا اين آب

و غيره ....

و بعد ها فردوسي خودش را كشت به خاطر اينكه بچه اش هم مونگل بود هم پر توقع و از او تقاضاي سوني داشت و از طبع شاعر پدر سوء استفاده مي كرد و تقاضايش را در قالب شعر بيان ميداشت: سوني....سوني....دوست دارم....عاشقتم....ميميرم برات....ولي بابا فردوسي برام نمي خرت عزيزم( البته چون فرزند فردوسي مونگل بود شعرهايش هم مونگليسم شد) .

خلاصه ما زندگينامه فردوسي رو تو روزنامه ديواري دختر عمومون نوشتيم فرداش زن عمو مونو از مدرسه خواستن اونم به علت تمسخر شاعري زبرجد مانند آقاي فردوسي پور عزيز

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:23  توسط تیام | 

موضوع جديد

هركي گفت معني اين جمله چيه جايزه داره

تازاماهه     تازاماهه    گونده پرتگااااااال

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 19:27  توسط تیام | 

خواهش

با سلام خوانندگان نامرئي وبلاگم .

يك خواهشي از شما هم ميهنان عزيز داشتم به علت اينكه شما اصلاٌ مطالب زيبا و جذاب و دوستداشتني مرا نخوانديد و نظري هم مبذول نداشتيد مرا دلسرد نوموديد و شوق نوشتن را در من كشتيد حالا كه من مي خواهم باز هم بنويسم نمي توانم ميدانيد چرا؟ نمي دانيد؟ چرا نميدانيد؟ حالا كه نمي دانيد من به شما ميگويم چون شما قاتل هستيد. از خود ميپرسيد قاتل چه كسي؟ حالا من بهت مي گم قاتل شوشه نويسندگي من . چرا انقد خونسردي شايد تجربه داري شايد نه حتماٌ چون فقط كسايي كه حرفه اي هستن مثه تو بعد از انجام يه قتل انقد خونسردن. حالا اشكال نداره من رضايت ميدم تا قصاص نشي فقط واسه جريمه يه موضوع بدين تا من يه چيزي بنويسم پوسيدم بابا.  

راستي كساني كه از فونت بزرگ مطالبم شكايت داشتيد اينم فونته كوچيك اما فونته كوچيك دو تا مشكل داره اوليش اينه كه من خودم كورم و كساني كه كور هستند را درك مي كنم كه با چه مشكلاتي روبرو هستند كه البته 80% شما هم كور هستيد چون اين از مزاياي اينترنته عزيز و پر سرعتمان است هديه اي به تمامه كاربران البته بيشتر معتادانه آن .دوميشم اينه كه متنم خيلي كم ميشه من خودم شوقه نويسندگيم مرده بعد متنم كمتر بشه كه ديگه هيچي. اما چون ما يعني خودم به نظراته خوانندگان گرامي اهميت ميدهم باشه قبول ما كه انقد دل گنده ايم  اينم روش. منتظره موضوعاته پيشنهاديتون هستم اما اگه موضوع نداديد شايد ايندفه واقعاٌ قاتل شدين ها چون ميخوام خودمو بكشم از دسته شما خوانندگانه نامرئي پس من كي مي خوام كشف بشم بابا حوصلم سر رفت اي كاشفان بياين منو كشف كنين.

نتيجه اخلاقي: چيه همش منتظري من نصيحتت كنم يه بارم خودت برو يه چيزيو تجربه كن چقد تنبلي فردا پس فردا چاق ميشي مي موني رو دستمون اونوقت ميترشي ها من برا خودت گفتم عزيز

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:54  توسط تیام | 

دعا و ثنا

امروز عصري داشت اذان ميگفت منم داشتم آهنگ قسم كه شهرام صولتي خوندش رو با صداي زيبايم ميخواندم كه مامانم با صداي زيباترش فريادي بر سرم فرود آورد كه آن نفير و دربانه جهنم را خاموش بنومايم و به جايش چون تنگ غروب بود دعا كنم(حالا نميدونم اگه گشاده غروب بود بايد چيكار ميكردم).

منم كه بچه مثبتم اطاعت از اوامر مادر جان كردم(آخه ميدونين من منفي بودم بعد اين دوستام به زور منو انداختن تو قدرمطلق حالا من به صورت مثبت در خدمته شما هستم)بيخيخي از بحث اصلي خارج شدم ميخواستم طريقه ي دعا كردن رو بهتون ياد بدم. با صدايي دل شكسته و نا اميد ميگوييد:

1. خدايا، به هركي هرچي ميخواد بده مگه اونا چه گناهي كردن كه چيزي ميخوان (شايد يكي مثه من فقط تقاضاي يك شكلات داشت)خواهشمند است بهشون حاجت هاشونو عنايت بفرما.

2.خدايا من خنگم، درس نخونم، بازيگوشم، شيطونم، تنبلم، خوشگلم. همه ي اينا رو ميدونم اما مرا در امتحاناتم موفق بدار كه حوصله ي شهريور آمدن را ندارم،به خودت قسم.

3.خدايا، اين تارا را در امتحاناتش موفق بدار تا مرا به زور سر جلسه ي امتحان نبردتا با اين حراستي هاي دانشگاه دعوا كنم و سختي و مشقت هاي فراوان را تحمل بنومايم.

4. خدايا، اين عادت قهر،قهرو بودن پدرم را از سرش بينداز حالا ما هيچي اين مامانم چه گناهي كرده كه بايد هي منت بكشه؟

5. خدايا،ولومه مادرم را پايين بياور و دل او را نرم بنوما تا اجازه بدهد من بيشتر به ملاقات نته عزيزم نايل شوم.

6.خدايا، برادرم را عاقل بنوما و او را از اين ديوانگي خلاص كن كه هر روز من با او كل نداشته باشم.

7.خدايا،به دوسته مامانم دلي پر از آرامش و نشاط و تفكري به دور از قرض وقوله ببخش.

8.خدايا، به مريم امير را عطا كن(يا به گفته ي خودش:امير پسر فاطي را به مريم دختره فاطي برسان)

9.خدايا،تينا را در امتحاناتش همچون خودم موفق بدار زيرا در تابستان حوصله ي شنيدنه غرغر وتشرهايش را از حسودي به من كه قبول شده ام را ندارم.

الهي آمين

نتيجه ي اخلاقي: ديدين چقد دلم پاكه؟ راستي يادم رفت خدا جون:نظر دهندگان وبلاگ را زياد بنماو هر كس نظر بدهد خدا اجرش را به امام حسين واگذار مينومايد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:15  توسط تیام | 

ترشيده

اين تيناي مام ديگه پير شده چند وقت بود بهش گير داده بودم هي بهش ميگفتم ترشيده،ترشيده. حالا روش تاثير گذاشته ميشينه زانوهاشو بغل ميكنه روشو اون ور ميكنه ميگه شوهر روشو اين ور ميكنه ميگه شوهر. حالا موندم براش چيكار كنم آخه بدبخت قيافه كه نداره، اخلاقشم كه صفره اونوقت شوهرم ميخواد شايد بايد اول از همه به دنبال يه از جان گذشته باشم، يه عروسي مروسي اي چيزي هم نداريم قالبش كنم به يه نفر.

خدايا اين دوستم گناه داره، داره از دست ميره بميرم برات الهي تينا جون.

چه دوره زمونه اي شده اون موقع ها كه ما جوون بوديم هر دختري يه صد تايي خواستگار داشت اما حالا معضله جامعه امون شده شوهر، گير كه نمياد لامصب، نايابه.

اون روزي رفته بوديم از آقاي كچل بستني بگيريم اگه تينا رو نگرفته بودم داشت ميرفت كه بهش پيشنهاده ازدواج بده.

آخييييييييييييييييييييييييييييييييي روزگار ميبينين دوستان؟ البته وبلاگه من كه خواننده نداره پس به خودم ميگم ميبيني تيام جون؟ اين تينا حالا بايد بدوئه دنباله شوهر فك كنم بايد زكرياي رازي رو اظهار روح كنم تا يه كاري براش انجام بده. يه آزمايشي چيزي شايد فرجي شد يه شوهر واسه اين تينا پيدا شد( چقد گفتم شوهر فك كنم واژه اي كه بيشتر از همه تكرار شده شوهره).

آخه تيام جون تو كه فكرم نميتوني بكني پس به چه درد ميخوري؟ آفرين عزيزم نذار اون مغزت انقد آك بمونه پاشو بسته بندي شو باز كن بعد سره همش كن يه كم فك كن اگه نشد اشكال نداره اولين بارته تجربه نداري پاشو عزيزم.

واي خاكه عالم فردا امتحان دارم بيشتر از 2 نمره هم نخوندم نشستم دارم به خودم توصيه ميكنم كه مغزمو از تو بسته اش در بيارم و واسه شوهر يابيه تينا يه فكري بكنم.

مثه اينكه نميشه من فك كنم اي خوانندگان نامرئي وبلاگم خواهشاٌ شما يه فكري واسه اين تينا بكنيد تا منم ببينم چه خاكي به سرم بريزم بهتره.

به نظر شما رس خوبه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 13:59  توسط تیام | 

كمك

فك كنم بايگاني مغزم به هم ريخته چون همه ي خاتراتمو قر وقاطي نوشتم. دانشگاه كجا و خوشگل بگيري كجا.بالا پايين ميشه مغزم بايد برم يه خونه تكوني مغزي.

خب جونم براتون بگه البته چي بگم وبلاگ منه بيچاره كه اصلاٌ طرفدار نداره كيه كه مارو بتحويله.وبلاگ كوچولوي من حتي نميتونه بره توي فهرست وبلاگا.

بي خي خي بابا زيادي رمانتيك شد كه اصلاٌ به تيريپه من نمي خوره.

امروز توي امتحان يه كلمه ي عجيب ديدم به اندازه ي نيم ساعت خودم تنهايي تلاش كردم، جون كندم از همه مهم تر فكر كردم. ميدونين فكركردن چه كاره سختيه؟ شايد تا حالا تجربه اش نكردين كه منو بتونين درك كنين.

خلاصه اون كلمه اين بود:"مجذور"

بعد از اينكه كلي تلاش كردمو به هيچ نتيجه اي هم نرسيدم گفتم بهتره يه كم نامه نگاري كنم شايد يه فرجي شد و دوستان عزيز يه چيزي به ما حالي كردن.

يه نامه با پست سفارشي و كلي خواهش و تمنا واسه مريم فرستادم كه مغزش كار كرد و جوابو بهم گفت. حالا با اين همه نامه نگاري و فكر و از اين جور كاراي سخت سخت كه پدر آدمو در مي آره بازم جوابو اشتباه نوشتم. بي خي خي اصلاٌ نمي دونم چرا اين روزا اين جوري شدم هيچ چيزه جالبي در انبوه خاطراتم به نظرم نمي رسه آخه هيشكي نظر نميده . من دلسردم، من تهنام، من ناراحنم.

تيام خسته، تيام تنها، تيام آغلاده گتي آدي.

بابا يه نظر بدين، بابا يه توجهي مبذول بداريد، بابا من گناه دارم، بابا من دارم ديوونه ميشم، بابا كجايي؟ باباي خوشگلم بيا به من كمك كن.

بسه ديگه چقد بنويسم هيشكي تحويل نگيره بهتره برم گريه كنم آخه خيلي سنگسن شدم الآنه كه بخورم زمين، برم يه كم سبك شم.

نتيجه اخلاقي: يه نظر بدين بچه دلسرد نشه، پس فردا ميره خودكشي ميكنه ميره خارج ها. بعد تو اين روزنامه ها هي مينويسن فرار مغزها، فرار مغزها. خب به خاطر همين كاراتونه كه مغزايي مثه من فراري ميشن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:38  توسط تیام | 

دانشگاه

آقا اين دانشگاه هم چقد سخته ديگه كم كم دارم از رفتن بهش(منظورم دانشگاس چته؟) منصرف ميشم (حالا انگار دعوت نامه برام فرستادن كه تو رو خدا بيا بي تو دانشگاه راه نمي افته) رفته بودم به جاي آبجيه خنگولم امتحان بدم.

اول كه تو فضا نشسته بودم يه خانوم بسيجيه از اونا كه فقط دماغش پيداس يهو جلو روم ظاهر شد و زهره تركم كرد بعدشم كه رفتم برم داخل. خدايا ديگه هرگز اين جرياناتو برام تكرار نكن...

آخه من كه بلد نبودم. به من چه؟ خيلي خنگ كاشتم. آبرو برام نموند.

كارتمو نشون ندادم بعد يه پسر بسيجيه از حراست افتاد دنبالم حالا اون بدو من بدو.

بالاخره با تلاشو كوششه بسيار دستگيرم كرد و گفت: صداااااااااااااااااااااااااااااااااي منو نميشنوي؟ منم گفتم: نه ولومت خيلي پايينه. نزديك بود سگوله بزنه تو گوشم. بعد از اينكه بسيجيه گرامي بر خودش مسلط شد گفت: كارتتو ببينم. منم كارتو نشونش دادم البته تا شده بود برادر نتونست به خوبي رويتش بكنه.

ديدم يهو گذاشت رفت(فك كنم اين بسيجي ها همشون يه تخته كم دارن البته به استثنا خودم كه براي خاطر اردو بسيجي شدم) منم واسه اينكه خوب و واضح كارتمو نشونش بدم افتادم دنبالش. حالا من بدو اون بدو كه يه دفه آبجيه خنگولمو (تارا) ديدم اونم منو ديد بعد اومد گفت تيام كجا رفتي؟ داري چيكار ميكني؟ چرا افتادي دنباله اين؟ بعد منو به زور برد نشوند سر جلسه.

اونجا وقتي داشتن كارتا رو نگاه ميكردن(اين كاتم شده بود معضلي واسه خودش) يه امضا هم ازم گرفتن (از بس كه خوشگلم) منم كه از ترس فقط نشاشيده بودم به خودم(روم به ديوار معذرت) تند تند همه رو نوشتمو فرار كردم اومدم بيرون حالا واسه بيرون اومدنم يه مشكل داشتم خب آخه اين تارا خنگه درست سوراخ، سنبه هاي دانشگاه رو نشونم نداده بود منم فك كردم بايد از همونجا كه اومدم برگردم رفتم كه برم بيرون ديدم در قفله اومدم بيام از يه طرفه ديگه فرار كنم كه اون پسر حراستيه دوباره مثه جن جلو روم ظاهر شد گفت: كجا،كجا؟ گفتم: هيچ جا. بعد زودي كارتمو نشونش دادم تا ولم كرد برم بعد يه دفه شيما دوسته تارا رو ديدم. عزيزم، اون لحظه به نظرم خوشگل ترين آدم روي زمين بود( واي چه تصوري ناجور توهم زده بودما) رفتم پيشش گفتم: تو رو خدا بيا منو نجات بده. كه منو برد پيشه تارا . اونا كه واسه خودشون با خيال راحت نشسته بودن تو حياطو مردمو مسخره ميكردن. بعدش با تارا و مونا (دوسته تارا) رفتيم تعقيبه يه دختره. بيچاره گناه داشت. آخه توي اين دنيا اين همه دخترو پسر ريخته كه با هم رفيقن و قرار ميذارن و ميرن اينور اون ور اون روزي ما ويره مون گرفته بود و به اين دو تا بدبخت گير داده بوديم. خلاصه تعقيبشون كرديم اما اونا خيلي معصوم بودن فقط رفتن يه كافي شاپ و يه مقدار چرت و پرت به همديگه گفتن(البته ما آوديو نداشتيم) بعد پسره دختره رو رسوند و رفت پي كارش ما هم (يعني من نه تارا اينا) كرمشون خوابيد و رفتيم پي كار خودمون.

نتيجه اخلاقي1: به شما چه مربوط كه ميرين به جاي خواهرتون امتحان ميدين كه بدبختي بكشين.

نتيجه اخلاقي2: به شما ارتباطي نداره كه يه دخترو پسر كه ترجيحاً با هم رفيقن چي ميخوان به همديگه بگن(فضووووووووووووووووول)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:25  توسط تیام | 

خوشگل بگيري

اين روزا كه بگير بگيره يا به اصطلاح خوشگل بگيري كارو بار ما خنده اس ما كه خوشگل نيستيم اين يه جا رو شانس آورديم خلاصه اون روزي خواهر بسيجي به آمي(زياد فك نكن مخففه) گير داده بود ميخواستن بگيرن ببرنش حالا ما مونده بوديم چيكار كنيم كه من يه دفه متوجه شدم اين تينا رفته پيش برادر بسيجي و دارن با هم گل ميگن وگل ميشنوفن خلاصه يه بارم اين تبادل دل و قلوه به نفع ما تموم شد و برادر عزيز ضمانت آمي رو كرد و بدبختو كه در شرف سكته بود نجات داد حالا اين دفه تينا گير افتاده بود هر كاري مي كرد تا خودشو از شر برادر نجات بده مگه اين برادر دس بردار بود بيچاره كلي عاشق پيشه شده بود و به زور شماره موبايل تينا رو گرفت. از اون به بعد تلفن بازي برادر شوروع شد كه طبع هنرمندي هم داشت و شعرهاي زيبا مي سرود. سوژه ي اين هفته امون جور شده بود همش تينا و نامزد عزيزشو مسخره ميكرديم و ميخنديديم.

يكي از ابيات ايشون اين بود كه واسه معشوقه اش سروده بود(يعني برادر واسه تينا اين شعرو گفته بود)

تو در قلب مني نازنين                                          بيا اينجا كنارم بشين

يكي نيس بگه آخه برادر اگه تينا بياد اونجا كنار تو بشينه پس شئونات اسلامي چي ميشه؟ پس حيا چي ميشه؟ پس نجابت چي ميشه؟ پس بسيج چي ميشه؟ و از همه مهم تر انرژي هسته اي كه حق مسلم همه ماست چي ميشه؟

آخه ميشه به خاطر يه نشستن اونم در كنار برادر گرامي تمام اين حقوق رو از دست داد؟

خلاصه هميشه هركول و بپيچون ما تينا بود اين دفه خودش گير افتاده بود بايد يه هركول ديگه پيدا ميكرديم تصميم گرفتيم من اين نقش را به عهده بگيرم قرار شد يه بار كه برادر جان ميخواد به تينا بتيليفه من كارشو درست كنم(بپيچونمش) وقتي برادر با مشترك مورد نظر تماس گرفت من گوشيو جواب دادم حالا گريه نكن كي گريه كن برادر نگران و جوياي احوال تينا شد منم بهش خبر تصادف تينا رو دادم كه رفته بود تو كما!

اما برادر به هيچ وجه باور نكرده خواستار ديدار تينا شد .

حالا ما اينجا گير افتاديم و نميدونيم چيكار كنيم خواهشمند است با نظرات خود ما را راهنمايي كنيد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:58  توسط تیام | 

بستني

سر زمستون هوس بستني كرده بودم با سحر و تينا رفتيم بستني بگيريم من و سحر رفتيم داخل يه مغازه و تينا منتظر موند وقتي وارد مغازه شدم چشمم به يه آشنا افتاد حالا فك ميكنين كيو ديدم يكي از بچه ها كه با تينا ميچته قيافه كه صفر، سر كچل، چشا كور، همه چي تكميل. وقتي ما رو ديد نيشش تا بناگوش باز شد حالا كي ميخواد نيش اينو ببنده خدا عالمه. خلاصه يه بوهايي هم مي اومد:نگاه هاي رمانتيك از آقاي كچل به سحرجان.

خلاصه بستني هارو گرفتيم و رفتيم و يه كم سر به سر سحر گذاشتيم در ديدارهاي بعدي متوجه شدم(آخه من هميشه سر خره سحر اينا بودم و به هيچ وجه تنهاشون نميگذاشتم)كه آقاي كچل هنگام روبرو شدن با سحر زبانشان قفل ميكند و لكنت زبان پيدا ميكنند .خلاصه مث اينكه آقاي كچل از تينا خواسته بود تا به سحر پيشنهاد بده چون در خودش اين توانايي رو نميديد كه به سحر بگه تينا هم به سحر گفت و اونم قبول كرد حالا من و تينا واسه آقاي كچل از خداوند منان خواستار صبر هستيم زيرا سحر تقريباً مانند ام شي عمل كرده و جوراب هايي با بويي خوش و مطبوع دارد كه شما را به ياد گل و گياه و بهار مي اندازد.

نتيجه اخلاقي : هيچ وقت از يه دختر بدجنس نخواين كه براتون به دشمنش پيشنهاد بده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:55  توسط تیام | 

اتو

با بر و بكس رفته بوديم پارك زيتون همه ماشينا رديف ايستاده بودن ما هم مونده بوديم نگاشون مي كرديم وقتي بالاخره بر و بچ رضايت دادن كه بريم همه ماشينا افتادن دنبالمون كي بود كه بمحله . خلاصه همه رو پيچونديم به غير از يكي كه خيلي سمج بود. پدر سوخته ها يه ليوان آب ريختن به سر تا پامون .خيسه آب شديم ما هم تيريپ انتقام اومديم رفتيم سوار شديم بعد سلاح هامونو( آب معدني هامون) در آورديم و شروع كريم خيس كردنه شون (توجه داشته باشيد عزيزان در اينجا بايد همانطور عمل كنيد كه باغچه آب مي دهيد) پس از گرفتن انتقامي سخت از افرادي كه مي خواستند ما را اسكول كنند پياده شده و به يك سركارگر ساختمان سازي پناه برده از او خواستيم تا ما را از شر مزاحمان نجات دهد سر كارگر غيرتمند پس از اينكه شانهاي بالا انداخت ما را شصكول كرد و ما هم به ناچار خودمان آنها را پيچانديم و پس از يك تعقيب و گريز فراريديم.

نتيجه ي اخلاقي:در اينجا مي فهميم كه بايد همواره به قدرت خود متكي بوده و از هيچ كس كمك نخواهيم هر چي باشه از ضايع شدن بهتره.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:40  توسط تیام | 

هخي و چشمان هيزش

اين خاطره مال اون موقع هاس كه مي رفتيم كافي نت. همه بلاها از اونجا نازل شد. اين تينا هي اخم كرد و اخم كرد تا صاب كافي نتيه عاشقش شد.بعد نمي دونم از كدام گوري IDمان را پيدا كرد(آخه من هميشه پروفايلو پاكسازي مي كنم) و PMي به اينجانب (تيام) نازل فرمود. حالا بايد بگم كه چه جوري پيشنهاد داد به من گفت كه اين حرفايي كه الان عينن نقل ميكنم رو به تينا بگم. من بايد به تينا مي گفتم:اين صاب كافي نتيه رو ديدي چه خوشگله(به اين ميگن اعتماد به نفس)،چه خوش تيپه(به اين مي گن اميد)،چه با ادبه(به اين ميگن رضايت). بعدشم بگم چقد دوس داشتم به من پيشنهاد مي داد تا با هم ديگه يه زندگي نوين را بسازيم.اگه به تو پيشنهاد داد چي مي گي بعد از مدت كوتاهي دوباره بگم بهت پيشنهاد داده حالا چي مي گي؟

ما هم اين پيام را به تينا ابلاغ كرديم و نظرش را جويا شديم تينا هم به تنفرش نسبت به اين گنده بك اعتراف كرده و مانع از رفتنه مجدد به آن خراب شده شد.

توصيف قيافه گنده بك: هيكلي غول وارانه، موهايي فرفري و پريشان احوال، چشماني هيز و تلسكوپي، دماغش هم در (اينجا حضور ذهن ندارم)، لبهايش در زير انبوه ريش و پشم پنهان بود كه ما را بر آن داشت تا نامش را هخامنش يا به اختصار هخي بناميم كه بيچاره بعد از مدتي مسخره كردن ما كار ساز شده و آقاي صاب كافي را غيرتي نومود كه به پاكسازي پرداخت و انبوه ريش و پشم صورت را به نصف كاهش داد و بعد شد سرباز هخامنش.

نتيجه اخلاقي1 : اخم كردن زياد به درد نمي خوره چون عاشقي به بار مياره و نتيجه ي عاشقي هم از بين رفتن پاتوقه(آخه بگو هخي جون بيكار بودي عاشق اين بچه ي مونگل شدي )

 نتيجه اخلاقي 2 : تا افرادي مثل هخي خود را خوشگل مي پندارند خوشگلا برن بميرن

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 14:46  توسط تیام |